دربدران
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
   RSS  Atom  خانه |   شناسنامه |   پست الکترونیک |  پارسی بلاگ | یــــاهـو
اوقات شرعی

دربدران

مبعث (چهارشنبه 93/3/7 ساعت 11:42 صبح)

به شکوه و عظمت پیامبر رحمت و به یمن کرامت آن رحمتُ للعالمین قلبها به تسخیر در آمده و شعله های سرکش در ید قدرت او قرار میگیرند . پیامبری که تا اعماق تاریخ بر امتها و نشانه های بشریت نور روشنائی و فضیلت را گسترانیده و هم اوست که اشرف مخلوقات و سرور کائنات است . عید مبعث سالروز برگزیده شدن خوبترین خلقت خدا ،تبسم سبز ایمان ، رسول گل و نور و عشق حضرت محمد مصطفی (ص) را به شما و خانواده محترم تبریک عرض مینمایم.



  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: دربه در

  • نظرات دیگران ( )

  • این روزها (سه شنبه 89/2/7 ساعت 1:19 عصر)

    این روزها در و دیوار دلم، حال وهوای دیگری دارد؛

    این روزها قلبم خاطرات تیره ای را مرور می کند؛

    این روزها روحم به زندگی روزمره پوزخند می زند و جانم به افقی کبود خیره می شود. از خود می پرسم: چرا این گونه ای؟

    چرا دیدن آن چه همیشه می دیدی، امروز برایت سراینده شعری تلخ است؟

    مگر تاکنون دیوار و در ندیده بودی؟

    مگر تا کنون زبانه های آتش را نگاه نکرده بودی؟

    مگر تا کنون کمر خمیده ای مریض احوال را به عیادت نرفته بودی؟

    مگر تا کنون بر سر کودکانی زار در غم مادر، دست نوازش نکشیده بودی؟

    آیا اولین بار است که تشییع جنازه ای را می نگری؟

    مگر اولین بار است که شکوه یک مرد را در عزای همسری عزیز، درهم شکسته می یابی؟

    آیا اولین بار است که تسلی بخش زانوان لرزان شوهری غمگین می شوی؟

    این همه بغض که راه را بر گلویت بسته، از کجاست؟

    این همه اشک که دنیا را در نگاهت به تلاطم کشانده، از چیست؟

    این همه ناله که صدایت را خشکانده، به چه خاطر است؟…

    … قلب خسته ام نگاهی به آسمان کرد، چشمان بی رمقش را به من دوخت و گفت: می دانی این روزها افلاک در عزای خورشید سیاه پوش شده؟

    می دانی فرشته های هفت آسمان در وداع سوزان مادری با فرزندانش، بی تاب شده و به خروش آمدند؟

    می دانی دل مخفی زمین، بدنی پاک را از چنگال خفاشان بدسیرت، پوشیده داشته؟

    می دانی تن رنجوری که تا آخرین توان در پی احقاق بزرگ ترین حق پایمال شده تاریخ دوید، اکنون در مکانی نامعلوم آرام یافته است؟

    می دانی خانه ای نیم سوخته، شاهد بزم خموش کودکانی شده که با نگاه شان دل کباب پدر را آتش می زنند؟

    می دانی پدری استوارومهربان، هزارپرسش ناگفته اطفالش رابه دست عطوفت خویش پاسخ می دهد؟

    می دانی اکنون کاسه صبر شجاع ترین مرد خلقت به سرآمده و از جفای امت شکوه ها دارد؟

    می دانی شـوهری عـاشـق، شب ها سر بر خاک می نهد و های های گــریه می کند؟

    می دانی مردی که حالا تنهای تنها شده، نجوایی پرتمنا با باغبان نیلوفرش دارد؟

    می دانی پدری سفر کرده، میزبان دختر رنج کشیده اش شده است؟

    می دانی بنده ای بی نظیر، به لقای پروردگارش رسیده است؟

    می دانی فاطمیه آمده است؟

    نام فاطمیه را که شنیدم، بدنم لرزید، جانم سوخت و دانه های اشک از خط چشمم مسابقه ای برای رها شدن را آغاز کردند.

    آری! بار دیگر جمادی از راه رسید… و من امروز پرچمی سیاه در عزای شهادت مظلومانه حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام بر سردر خانه ام نصب می کنم، پرچمی که نشان از عقیده ام دارد، عقیده ای که در برابر هیچ مصلحتی سرفرود نخواهد آورد و سرفراز از حضورش و وجودش، سر مرا به عرش اعلای الهی خواهد سائید، تا همه بدانند: « أنا عبد من عبید الزهراء سلام الله علیها »

     

     

    التماس دعا

    یه در به در



  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: دربه در

  • نظرات دیگران ( )

  • آغاز راه (دوشنبه 88/9/2 ساعت 12:40 عصر)

    از صبح درگیر کار بودم و حسابی مشغول رفت و آمد بین شرکت و انبار و لیست برداری از اقلام رسیده برای ارسال به حومه تهران برای انجام پروژه

    ساعت 13:30 بود که با عجله از شرکت زدم بیرون و رفتم سمت خونه تا بعد از صرف نهار مختصر و برداشتن کتاب­هام حرکت کنم به سمت آموزشگاه

    با عجله خودم رو به کلاس رسوندم و با تمام خستگی ، داشتم به توضیحات استاد گوش می­کردم که یکباره لرزش گوشی توی جیب توجه هم رو بهم زد و هواسم رفت سمت گوشی

    اسم فرستنده بسیار جذاب بود برام آخه خیلی وقت بود که سراغی ازش نگرفته بود و فقط گهگاهی سری به یادگارش می­زدم و باهاش درد دل می­کردم

    سریع پیامک رو باز کردم و خوندم که نوشته شده بود :

    40طلوع تا 72 غروب مانده! می­شود :

    40 عاشورا خواند

    40قطره اشک ریخت

    40مراقبت کرد

    40 نماز اول وقت خواند

    40 نفر را عاشورایی نمود

    40 نغمه انتظار سر داد

    می­شود ....

    می­شود ماننده هر صبح و شام گذشته ،‌گذراند .   



  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: دربه در

  • نظرات دیگران ( )

  • ... (شنبه 88/8/2 ساعت 1:15 عصر)

    سلام به همه دوستان

    چند وقتیه که کمتر وقت می کنم به روزهای دربه دری سری بزنم

    حالا هم وقتم کمه و زود می رم سر اصل مطلب

    دیگه همه از اتفاقات این چند روز اخیر و خبر شهادت جمعی از رزمندگان خبر دارن

    به خانواده محترم این شهدا تبریک می گم

    ولی یه گله دارم از مسئولین

    سردار شوشتری از بزرگان این مرز و بومه و اگه تمام ایران رو هم براش بنر بزنن بازم کمه

    ولی چرا برای دیگران دارن کم می زارن

    روز تشییع کفن برای همه آقایون بود و هیچ کم و کسری نداشتن ولی بین همه شهدا دو  تا شهید بودن که .....

    آره مثل ارباب بی کفن ، غریب بودن انگار که جزء کوچکی از این حادثه نبودن

    آخه چرا ؟؟؟

    التماس دعا

    در به در



  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: دربه در

  • نظرات دیگران ( )

  • غریبه - آشنا (شنبه 88/2/12 ساعت 12:30 عصر)

    گاهی وقتا که از توی کوچه و خیابون گذر می­کنیم ، آدم­هایی رو در کنارمون می­بینیم و از کنارشون به سادگی­گذر می­کنیم ، که شاید یه روز یه جای خاص ببینیمشون و یه جور خاصی باهاشون همکار بشیم.

    تا اون روز و اون زمان خاص شاید هیچ­وقت حتی به ظاهرشون هم توجهی نکرده باشیم

    ولی . . .

    نقطه مقابل چند خط بالا بسیار زیباست :

    یه رفیق و دوست که شاید بیشترین زمان رو در کنار هم بودین و . . .

    شاید توی این موقع حس کنین خیلی از رفتارها و اخلاقیات هم رو می­شناسین و . . .

    خدا نکنه روزی رفاقت مابینشون از بین بره و . . .

    دیگه هیچ چیز و هیچ فرد و هیچ اتفاقی نمی­تونه رابطه قبل رو بین اون دو نفره برقرار کنه

    هر کسی به هر اندازه که برای دیگری عزیز هم باشه باز هم با کوچکترین اتفاق رونده میشه و . . .

    پ.ن

    سلام

    ü   شرمنده که دیر به دیر آپ می­کنیم ولی حداقل هفته­ای یکبار سر می­زنم

    ü   مثل بعضی از دوستان هنوز سعادت 2 وبلاگه شدن نصیبمون نشده و امیدوارم  که  . . .

    ü   برام دعا کنین چون قراره انتخاب بشم ، که اگه انتخاب بشم واقعاً . . .

    ü   بخش دوم نوشته­هام بیشتر بخش اول رو تکمیل می­کنه پس پیشنهاد می­کنم حتماً بخونین

    بخش دوم:

    از طرف دوستی دعوت شدم به کار ، کاری بعد از وقت اداری کار اول که برم و مشغول بشم و شاید به قول برخی دوستان بتونم زندگیم رو کمی جلو بندازم

    ساعت 10:30 صبح بود که از دفتر زدم بیرون و رفتم سرقرار، قراری که ای کاش نمی­رفتم و ...

    شاید خیلی خوب پیش می­رفت ولی یک ساعت آخرش اصلاً برام خوش­آیند نبود .

    ساعت 11:00 رسیدم دفتر کار و بعد از مذاکره­ای که حدود یک ساعت و نیم با چند نفر از مسئولان اون شرکت داشتم با کار آشنا شدم .

    به درخواست خودم رفتم تا با چندتا از دفاتر شرکت از جمله (مسئولان،آدرس،محدوده و نوع کار) از نزدیک آشنا بشم این روند ادامه پیدا کرد و با دوستان بیشتری آشنا شدم تا اینکه دست آخر رفتم تا با آخرین دفتر و مسئولاش آشنا بشم و با توکل به خدا از چند روز بعد کار رو دست بگیرم.

    نمی­دونم چی شد که افکارم به چند ماه قبل برگشت و یه چیزایی رو به یاد آوردم که شاید به جرات می­تونم بگم داشت گوشه بایگانی ذهنم خاک می­خورد و با اینکه زمان زیادی ازشون نگذشته بود ولی کلی خاک روشون نشسته بود .

    به دفتر که رسیدم یه موتور پارک شده بود که نظرم رو خیلی جلب کرد ، خیلی شبیه بود و اطمینان داشتم که خود خودشه .

    خواستم با بهانه قرار رو بهم بزنم ولی دوستم نظرم رو عوض کرد .

    درب شرکت که باز شد دیدم کفش آشنایی جلوی روم ظاهر شد دوباره سعی کردم ولی بازم نظرم رو عوض کردن و وارد شدم

    یک ساعتی داشتم با مسئولان اونجا هم مذاکره می­کردم که اصلاً نفهمیدم که من چی میگم یا اونها چی میگن !!!

    فکر و ذکرم همش افکاری بود که توی راه بهشون مشغول بودم که یک دفعه چیری رو که نباید ...

    نمی­دونستم که چی باید بگم و چیکار باید بکنم توی چند ثانیه دنیا دور سرم چرخید و سردردی گرفتم که حتی تموم روز بعد توی دفتر کار همراه بود

    با تمام مشکلات سعی کردم به جمع احترام بگذارم و اون جمع رو ترک نکنم و بازم به بحث ادامه بدم و همین هم شد

    دست آخر هم به کمک چندتا دوست عزیز دیگه و اون جمع با چندبار روبوسی کار تموم شد و برگشتم خونه

    همه این حرف­ها رو زدم تا بگم شاید یک هفته اول اختلافاتم خیلی ازت بدم میومد و ازت تنفر داشتم و تمام این افکار هم برای عصبانیت بود ولی بعد از اون سعی کردم تا همه چیز رو بایگانی کنم و از تمام اون اتفاقات چیزی رو به یاد نیارم

    و حالا دیگه اصلاً برام مهم نیست چه اتفاقی می­افته یا خواهد افتاد فقط مهم اینه که تجربه­ای کسب کردم که توی انتخاب­هام دقت بیشتری کنم

     

    از تمام دوستان ممنونم که تحمل کردم و نوشته­هام رو خوندن

    بازم التماس دعا

    هنوز هم یه در به در



  • کلمات کلیدی : دوست رفیق
  • نویسنده: دربه در

  • نظرات دیگران ( )

  • آخر سال (پنج شنبه 87/12/29 ساعت 1:44 صبح)

    نمی دونم الان چی باید بگم و از کجا شروع کنم

    بگم خداحافظ . . . . . یا سلام . . . . .

    از امسال و بی وفایی هاش خداحافظی کنم

    یا باامید به سال دیگه سلام

    یال پر برکتی بود ، حدایا شکر

    درسته که شروعش کمی سخت بود ولی حالا که از این سختیها تجربه کسب کردم و دور و اطرافم رو بیشتر شناختم خدا رو شکر می کنم

    بیشترین فعالیت کاری رو تو این سال انجام دادم و نتیجش شد شناخت از . . .

    رفاقت کردم و نتیجش شد . . .

    و حالا پشیمونم چون تازه فهمیدم پشت­پا زدن رفیق به آدم چه دردی داره و فرقش با پشت­پا زدن دشمن چیه. . .

    خوشحالم از این­که الان این چیزها رو درک کردم و بیشتر از این رفاقت نکردم تا . . .

    ناراحتم از اینکه چرا امسال هم به سالگرد عمو حسن نرسیدم و بازم جا موندم

    ناراحتم از اینکه وقت کمتری گذاشتم و کمتر بهش سر زدم تا در کنارش از اون آرامش استفاده کنم

     . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

    سررسیدم رو برداشتم و داشتم ورق می زدم و گذر زمان رو . . .

    26 – 27- 28 – 29 – 30 و ....

    آره سال 87 هم دیگه به آخرای شمارش معکوس رسید و . . .

    کمی به عقب برگشتم و نوشته های توی ایام رو مرور کردم 

    خیلی از کارها توی روزهای مختلف نوشته شده بود

    حالا که داشتم این مطالب رو مرور می کردم گفتم بذار یه جمع بندی کنم ببینم چی توی کوله دارم

    همه رو با کمی تخفیف جمع و جور کردن تو یه صفحه کاغذ جا دادم

    وقتی کارهای انجام شده رو می دیدم یادم افتاد که هنوز چندتا کار ناتموم دارم که باید انجام بدم برای همینم کاغذ دیگه­ای برداشتم و شروع کردم به نوشتن کارهایی که انجام ندادم یا ازشون غافل شدم

    وقتی به خودم اومدم دیدم که ای داد کجای کارم و . . .

     

     

    پ.ن

    ü      سلام شرمندم که دیر اومدم

    ü      ببخشید که خیلی در هم نوشتم ولی همش رو دلم سنگینی می­کرد

    ü      توی این آخرین روزهای سال بیاین اگه دلخوری از همدیگه داریم کنار بگذاریم و برای سعادت و سلامت همدیگه توی لحظات سال تحویل دعا کنیم

    ü      این آخر سالی همین طوری که خونه تکونی می­کنیم حساب و کتاب اعمالمون روهم انجام بدیم تا اگه . . .

    ü      لحظات سال تحویل نایب­الزیاره همه دوستان در حریم امن الهی کنار بارگاه ملکوتی علی ابن موسی الرضا علیه السلام هستم

    ü      پیشاپیش سالی پر از برکت ، سلامت و سعادت از خداوند متعال برای دوستان آرزومندم

     

       امضاء : یه در به در  ر   

     



  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: دربه در

  • نظرات دیگران ( )

  • مُحرم یا مَحرم (جمعه 87/10/13 ساعت 2:15 صبح)

    سلام

    قبل از هر چیز فرا رسیدن ماه محرم رو به تمامی دوستان تسلیت عرض می کنم والتماس دعای فراون دارم از همه

    تو رفته ای و حرم مانده بی پناه عباس

    نهان شده ست به ظلمت ، تمام ماه عباس

    غریب بود برادر، غریب تر شده است

    از آن زمان که نگاهش به راه ... ، آه عباس

    همان دمی که تو افشا شدی تنش لرزید

    دو چشم ام بنین خیره شد به راه عباس ...

    توی این چند وقت که نبودم، شاید کمتر برای نوشتن وقت گذاشتم

    برای همینم خودم از نوشته هام زیاد راضی نیستم

    اصلا انگاری همه چیز رو از یاد بردم

    بدنبال یه متن ، نوشته و حتی جمله بودم تا بتونم خودم و وبلاگ رو برای محرم آماده کنم ولی چیزی به ذهنم نرسید

    توی همین حال و هوا بودم که چی بگم و چه کنم که به این متن توی دفترچه یادداشتم رسیدم که خودم خیلی دوستش دارم

    بخونید شاید برای شما هم جالب باشه

    باز هم ای آسمان دیوانه ام امشب ، نمی دانم چرا ؟

    باز هم با خویشتن بیگانه ام امشب ، نمی دانم چرا ؟

    آنچنان مستم که راه خانه را گم کره ام

    باز هم اندر پی پیمانه ام امشب ، نمی دانم چرا ؟

    از همه بیزارم و از خویشتن بیش از همه

    مثل گیسو در هوای شانه ام امشب ، نمی دانم چرا ؟

    عمری از افسون و افسونگری بگریختم

    باز هم افسون هر افسانه ام امشب ، نمی دانم چرا ؟

    خانه خالی کرده بودم سال ها از عشق و شور

    می برم یاد تو را در خانه ام امشب ، نمی دانم چرا ؟

    عشق شیدایی به سرحد جنونم می کشد

    باز هم ای آسمان دیوانه ام امشب ، نمی دانم چرا ؟

     



  • کلمات کلیدی : اباالفضل
  • نویسنده: دربه در

  • نظرات دیگران ( )

  • انقلاب درونی (جمعه 87/9/29 ساعت 3:38 صبح)

    سلام ....

    قبل از هر چیز این ایام و اعیاد و به همگی دوستان تبریک می گم  و امیدوارم سالیان سال در کنار خانواده این اعیاد رو به خوبی و خوشی سپری کنن

    بعد از چند ماه گرفتاری و درگیری هایی که داشتم بازم امدم به جمع دوستانی که واقعاً از صمیم قلب دوستشون دارم

    ولی از دست برخی دوستان گله مندم که چرا سراغی از این در به در نگرفتن

    توی حال و هوای نوشتن بودم که به دفعه قلمم روی کاغذ قفل شد و دیگه نتونستم بنویسم

    خیلی به خودم فشار آوردم که متنی بنویسم که با این ایام مناسبت داشته باشه ولی نشد که نشد

    تنها متن مناسبی که توی آرشیوم پیدا کردم همین چند خط یادگاری از یکی از رفقای بلاگر بود که .....
    ****این متن رانخوانید واقعاً از دستتون رفته ****
    در دنیای نت خیلی ها اومدن ورفتن بی آنکه اثری از خود بذارند یا برای سرگرمی آمدند یا برای به گناه انداختن.... از هیچ کدامشان هم الان خبری نیست که نیست ....باآمارهای بازدید بالا وتعداد کامنت زیاد....
    ولی چه بسیار آدمهایی بودند که آمدند وچه اثر و جریانی ارزشی از خود گذاشتند.... یادم است اولین کامنتی که تو عالم وبلاگنویسی برای من اومد از شهید ایلیا بود. وبلاگنویسی که عروجی عارفانه داشت.
    گفت طوری بنویس که کارت در عین طول داشتن عرض هم داشته باشد. اونموقع نفهمیدم چی گفت ولی الان که چندی از ورود من به این دنیا میگذره بهش رسیدم با گوشت واستخوانم.
    تورابه خدا به این دنیای مجازی به چشم میدان جهاد نگاه کنید. جهادی در راه رساندن تعالیم بالای انسانی اسلام و ارزشهای آن.... شهید ایلیا اولین شهید این راه بود که عارفانه رفت.
    مانیز میتوانیم باشیم .... به شرط آنکه: عشق+تعهد+ارزشها+زبان مخاطب امروزی+نشان دادن جنبه های زیبای دین به دیگران را در سایه توکل به خدا باهم جمع کنیم ....
    سرتون رو درد نمیارم .من فردا هم یه پیام عمومی میفرستم بعدش دیگه باخداست ....
    التماس دعا ....
    یامحمد ویاعلی

     



  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: دربه در

  • نظرات دیگران ( )


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    مبعث
    این روزها
    آغاز راه
    ...
    غریبه - آشنا
    آخر سال
    مُحرم یا مَحرم
    انقلاب درونی
    [عناوین آرشیوشده]
  •   بازدیدهای این وبلاگ
  • امروز: 2 بازدید
    دیروز: 5 بازدید
    کل بازدیدها: 98285 بازدید
  •   درباره من
  • رک لینک
    » <"div class="mdiv> marquee> "direction="up "(width="150" height="180" onmouseover="this.stop "(onmouseout="this.start "scrolldelay="1 <"scrollamount="1
    <"div class="kdiv> « : متحرک لوگوی marquee> "direction="up "(width="150" height="180" onmouseover="this.stop "(onmouseout="this. start "scrolldelay="1 <"scrollamount="1