متن زير حاصل تفحصي است از درياي بيکران قرآن براي معرفي و شناخت بيشتر زهرا (س) پاره تن قرآن و کوثر زلال حق.
اين متن درد دل است. بر آن خرده مگيريد. آياتش پيرامون قيامت است ... اما هر آيه قرآن همچون جواهر چند وجه دارد. زمان تفحص شب شهادت دردانه عشق است.
در آن خون قلم بر کاغذ هماهنگ با قطره اشک بر گونه لغزيد و ... تصويري از کلام وحي را در دل ترسيم کرد.
بار ديگر، فصل باران چشم هاست. سيرت پاکان زمين سياهپوش است و صورتشان بستر رود مخزن اشک.
آنانکه آيه « اِذَا الشَّمسُ کُوِّرَت » را باور ندارند، بيايند و ببينند که خورشيد هم خاموش خواهد شد.
قرن ها پيش در خانه اي که سقفش نبوت بود. ديوارش امامت و پنجره اش، صفحات قرآن، خورشيدي کمر خم کرد. آنگاه بود که آواي وحي بر تارک عالم پيچيد که: « وَ اِذَا النُّجُومُ انکَدَرَت » ستارگان آسمان فرو ريختند.
دستهاس فاطمه زمين را لمس کرد. زيرا توان ايستادن نداشت. آنگاه بود که کوه ـ با همۀ صلابتش ـ فرو ريخت که: « وَ اِذَا الجِبالُ سُيِرَت »
چهره نوراني اما نحيف فاطمه جوان از جامعه روي برگرداند. آسمان جامعه از افق نوراني ديدگانش محروم شد و همراه آن رشحه اي از نور سکوت مرگبار شب را شکست کرد: « وَ اِذَا العِشارُ عُطِّلَت » لجام گسيختگان جامعه را لجام گسيخته کردند.
به فرمانش پنجره خانه را بستند تا او با خدايش تنها باشد. حال ديگر او سجده را ـ که زياترين حالت بندگي است ـ اختيار کرده بود. اگر گوش دل داشتي، صداي پدرش را مس شنيدي که مي گفت: باي وفا مردمان مدينه تنهايم گذاردند و پيمان شکنان غذير روح دو پهلويت را خستند و جانشين به حق تو را در خانه نشاندند... آري او بر غربت همسرش اشک مظلوميت مي ريخت. طبيعت توان ناله هاي حزن انگيز او را نداشت. پيامبر (ص) غضبش را غضب خدا دانسته بود. بيرون خانه، آيات عذاب چون شلاق رعد بر زمين کوفته ميشد: « وَ اِذَا الوُحُوشُ حُشِرَت وَ اِذَا البِحارُ سُجِرَت وَ اِذَا النُّفوسُ زُوِجَت وَ اِذَا المَوؤُد|ُ سُئِلَت »
در چشمهاي دنياطلبان ترس خانه کردع بود. آنانکه به خرمن ولايت آتش افکنده بودند و آنانکه شعله هاي آتش را به صحن خانه نشانده بودند، هراسان به اين سو و آن سو مي دويدند.
صور دميده شده بود. زمين و آسمان و آنچه در آنها بود، يک صدا خروشيدند که: « بِاَيِّ ذَنبٍ قُتِلَت ».
خورشيد فاطمه (س)، آنروز خاموش شد. با افول اين خورشيد فراگير نمايي از هنگامه قیامت فرا رسید.
« وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَت وَ اِذَا السَّماءُ کُشِطَت وَ اِذَا الجَحیمُ سُیِرَت»
در تاریکی شب، بدن آزرده و نحیفش را غسل دادند. قطرات آب در سفری وسعت آبشار، بر بدنش فرود می آمدند و در تلاقی با زخمها هم نوا سرود « وَ اِذَا اæÀ¨ُ اُزلِفَت » را سر می دادند. و پس از آن چه تشییع غریبانه ای؟! حال هنگام آن رسیده بود که دردانه افلاک را در حاک جای دهند. آیا این شدنی بود؟ آیا یک قطعه خاک توان آن را داشت که مدفن خورشید شود؟
« عَلِمَت نَفسٌ ما اَحضَرَت » بر سیاهی شب حاکم گشت. آنانکه دنیا را مزرعه آخرت می دانستند، شادان، فراق طلب می کردند . دیگران نیز در بستر غفلت جا گرفته بودند. او همچنان ستارگان در آسمان به گردش در آمد و در مکانی مخفی شد. « فَلا اُقسِمُ بِالخُنَّسِ الجَوارِ الکُنَّسِ»
و فاطمه(س) مخفیانه دفن شد تا افتخارش نصیب تمامی خاک باشد.
در آنشب همة افلاک و خلائق بر مظلومیت کفو زهرا(س) علی تنها اشک می ریختند و او بر شهیدة غریب خود....
از آنشب به بعد قدرت مطلقه الهی پس از تدفین تنها یاورش خطاب به نامردمان بیعت شکن مضمونی از این عبارات را ترنم می فرمود که:
آنشب که ماهم میهمان آسمان شد
رفت و میان ابرها کم کم نهان شد
آنشب که زهرا(س) با پدر هم آشیان شد
عمق جنایتهایتان بر من عیان شد
« آنشب شدم تنهای تنها صبر کردم»
آنشب قلم بیش از این دل را یاری نکرد.
باشد تا وقتی دیگر که دل بشکند و ...