RSS  Atom  خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو
اوقات شرعي

دربدران

   1   2      >
+ بيت الرقيه (دوشنبه 22/11/1386 ساعت 4:4 صبح)

سلام خدمت تمامي دوستان


اينم گوشه اي کلبه دربه دري ما







امسال هم تموم شد و .....


به کجا چنين شتابان .....


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + صفر و نذر (پنجشنبه 18/11/1386 ساعت 2:22 عصر)

    خيلي وقت بود منتظر بودم تا بازم به اين روزها برسم و خدا رو شکر که باز هم زنده بودم و به اميد خودش بتونم عرض بندگي خودم رو اعلام کنم


    تا اونجايي که يادم مياد با شروع ماه محرم همه ميرن بساط طبل و تکيه خود رو به راه مي کنن و ديگه خيلي به ارباب ارادت نشون بِدَن و ناپرهيزي کنن، ديگه تا شام عاشورا و نهايتاً يکي دو روز بعدش هستن و ديگه توکل به خدا که بقيش رو خود ارباب درست مي کنه.


    ولي متاسفانه يادمون ميره که اگه خدايي ناکرده يکي از اقوام به رحمت خدا بره تا چهل روز حداقل دور و اطرافشون مي گرديم و همش به فکريم که يه جوري اين خانواده رو ياري بديم.


    اونقدر خودم رو مشغول ماديات کرده بودم که نزديک بود خودم هم يادم بره که نذر هر سالم چيه و چه تاريخيه.


    عادت ندارم با کلمات بازي کنم براي همين هم فقط از قول عزيزي مي گم:


    بازم رسيد ماه غربت زينب (س) و ماه دردانه ابي عبدا... (ع)


    و اين دو بيت که هميشه جلوي چشمم بوده و هست


    من کيستم رسول خدا را سلاله ام


    اندر حريم زاده زهرا(س) غزاله ام


    نامم رقيه(س) دختر سلطان کربلا


    باب الحوائجم به خدا گر سه ساله ام


    اگر لايق باشيم ميزبان قدوم شما در بيت الرقيه(س) به ياد مرحوم علي اکبر سليماني هستيم.


    آدرس: خيابان وحدت اسلامي روبروي اداره آگاهي کوچه شهيد پهلوان حسن(مسجد قندي) کوچه عنصري بيت الرقيه(س)


    علامت هيئت : پرچم رقيه جان سرکوچه


    خادمين حضرت رقيه (س)


    به کجا چنين شتابان....


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + حج نا تمام (چهارشنبه 19/10/1386 ساعت 6:17 صبح)

                                                         


    خيلي وقت بود دنبال موقعيتي بودم که عقده دل رو باز کنم و داد بزنم و اون طوري که دوست داشتم معبود خويش رو صدا کنم.


    خدا قسمت همه بکنه، وقتي وارد مدينه ميشي انگار در و ديوار هم دلشون گرفته و بر مردمان نامرد ديار بي وفايي نفرين مي فرستند.


    آري مدينه هم فرياد غربت دارد، غربت محمد و علي و فاطمه، غربت بچه هاي فاطمه و علي.


    از شب اول خيلي دلم مي خواست برم کنار درب خانه حضرت زهرا (س) و درد دل خودم و اونايي رو که حتي توي همون لحظات التماس دعا مي گفتن رو اونجا به خانوم بگم؛ ولي انگار هنوز پاک و زلال نشده بودم، سومين شبي که دست خالي برگشتم، توي هتل نشسته بودم و فکر مي کردم که رفقا با حاج مهدي اومدن و گفتن حال زيارت عاشورا داري و .....


    جاي جاي مدينه بوي غربت مي داد، هر جايي مي رفتيم اين غربت رو حس مي کرديم، غربتي که جز داغ چيزي بر دلمون نمي گذاشت.


    انگار از خود غافل بوديم؛ غافل از اينکه کجا دارم ميرم و اصلاً قصد و نتيجه اين کارها چيست؟؟؟؟؟؟؟


    وقتي رخت احرام به تن مي کني و آماده ميشي و همه رو يکدست و يک صدا مي بيني تازه بخشي از عظمت و جلال پروردگار رو مي بيني که واقعاً معبودت کيست و تا حالا چه چيزهايي رو از دست دادي!!!


    عظمت اونجاست که خيل عظيم جمعيت رو توي صفا و مروه و صحراي عرفات و گردش به دور خانه دل مي بيني.


    تازه الان ميفهمم که اول دلتنگي حالاست، به مرادم رسيدم ولي آروم که نشدم هيچ اين دلم لحظه اي


    آروم و قرار نداره!!!
    گوشه گوشه ي اين سفر معنوي براي ما درس است؛ کافيه که چشمانمون رو باز کنيم و خوب ببينيم!


                                                                 
    ببينيم و به ياد بياريم که گرچه حج يک سفر معنويست اما اباعبدا... سفر خود رو نيمه تمام گذاشت و از حج خود دست کشيد که مبادا قطره از خونش مبارکش روي زمين مکه بريزه و ...


    ببينيم و درس بگيريم از مُحَرَم


    مُحرِم بشيم و شايد مَحرَم، تا ببينيم و صداي لبيک اللهم لبيک حسين و عباس و زينب و رقيه رو بشنويم و به دنبال اين صدا از حرم امن اللهي بيرون بيايم و به کربلا بريم


    به پيشواز سالار و سقاي دشت بريم، صداي غربت زينب رو بشنويم و همراه و همدم کاروانش باشيم


    حالا احساس مي کنم که حج من نيمه تموم مونده و بايد کاملش کنم ...


    رفت حاجي به طواف حَرَم و باز آمد


    ما به قربان تو رفتيم و همانجا مانديم


    بايد بيشتر بخونم تا بيشتر بدونم، که با تمام تکرارهاي هر ساله باز هم نام هايي هستيد، که با تمام قدمت خود برايم تازگي دارن و هنوز نمي شناسمتان.


    شما کيستيد ؟؟؟


    کيستيد که با شنيدن نامتان اشک از درون آدمي سرازير مي شود و دل از حُزن و اندوه پر.


    کيستيد که حتي با اينکه يکبار هم نديدمتان باز هم وجودتان را در زندگيم احساس مي کنم.


    بايد رفت و ديد تا شايد فهميد، اين نداي غربت از کجاست و ....


     پس خودت راهنمايم باش


    به کجا چنين شتابان...


                                                   


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + مزد (دوشنبه 22/5/1386 ساعت 6:55 صبح)

    قسمت رو مي بيني


    به قول حاج محمود که مي گفت:


    اذن دخول حرم تو يا اباالفضل


    دست عطاء و کرم تو يا اباالفضل


    درست وقتي که فکرش نمي کني خود آقا مياد و توي يه چشم به هم زدن تمام اوضاع رو زير و رو مي کنه.


    درست توي روزايي که در گيرو دار کاراي چاه بودم که خورديم به اين اعياد و و مثل هر سال البته با کمي تاخير شروع کرديم به آذين بندي کوچه، تا شايد مثل هميشه گوشه چشمي هم به ما کنن.


    توي همين حال و هوا و زمزمه هاي زير لب بوديم که صداي زنگ موبايل باعث شد چند دقيقه اي رو دست از کار بکشيم.


    يه رفيق قديمي بود که مي خواست من رو ببينه و کار مهمي داشت و از ائنجايي که اين کار از تمام کارام مهم تر بود آدرس دادم تا خودش بياد سراغم.


    نيم ساعت بعد ماشينش رو ديدم که اومد توي کوچه و بعد از احوالپرسي گرمي از من و چاه يه پاکت داد دستم و رفت، من هم چون کارم داشن تموم ميشد پاکت رو گوشه اي گذاشتم و به کارم ادامه دادم.


    بعد از اين که برق ريسه ها رو وصل کردم و تاريکي کوچه با نوري که از زير حباب هاي رنگي بيرون ميومد روشن شد پاکت رو باز کردم و ديدم که ........


     


    پ.ن


    اينطوريه که ميگن قبل از اينکه عرقت خشک بشه مزدت  رو مي گيري


    يا اگه يه قدم سمت خدا بري خدا ده قدم سمتت مياد


    السلام عليک يا علي بن موسي الرضا(ع)


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + ليله الرقائب (پنجشنبه 28/4/1386 ساعت 8:0 عصر)

     


    هميشه دلمون به اومدن و رسيدن به چيزايي خوش بوده و هست که نداريم و دوست داريم به دستشون بياريم


    هميشه يک سري آرزوها داريم که ......


    بازم گردش روزگار به ماه رجب رسيد، يکي ديگه از ماههاي رحمت ايزدي و


    شب آرزوها


     


    بازم سررسيد ولي ما کجاي کار هستيم و کجاي طناب متصل


     


    پي نوشت:



    1. اللهم عجل الوليک الفرج

    2. خيلي ها التماس دعا داشتن و دارن اين شبا يا بهتر بگم امشب فراموششون نکنيم

     


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + يادش بخير (سه‏شنبه 29/3/1386 ساعت 3:42 صبح)

    بعضي وقتا توي حرفايي که بين آدما رد و بدل ميشه جملاتي رو پيدا مي کنيم که درکشون توي اون لحظه خيلي سخت.


    اونقدر سخت که شايد از ياد ببريم.


    يادش بخير دوران خدمت عزيزي بود که شايد دو برابر من سن داشت ولي حرفاي قشنگي ازش شنيدم که تا حالا هيچ وقت بهشون توجه نمي کردم ولي الان منظورش رو از تمام اون حرفا و نصيحت ها دقيقا متوجه ميشم


    مي گفت وقتايي که  تنهايي و دلت گرفته معمولا کجا مي ري؟؟ در جواب گفتم بهشت زهرا سر خاک دوستان و شهدا و يا امامزاده يا از اين قبيل جاها البته بستگي داره چه حال و هوايي داشته باشم


    گفت ما رو همون جاها آزادکن


    خدا بيامرزدت داش علي همون جا هم رها شدي و دلت رو به درياي بيکران الهي زدي و ....


    و الان هم تنها چيزي که براي آروم کردن دل خودم دارم اينه که بشينم و تک تک جملاتت رو روي يه کاغذ بنويسم و در موردشون فکر کنم


    خدا هم اونقدر دوستت داشت که توي اين روز عزيز روح پاکت رو از جسم بيکران و درياييت جدا کرد و نزد سفره مادرت ميهمان کرد


    حالا نوبت من رسيده تا بهت بگم ما رو هم توي همون حوالي آزاد کن


     


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + غروب خورشيد (شنبه 5/3/1386 ساعت 7:10 صبح)

    متن زير حاصل تفحصي است از درياي بيکران قرآن براي معرفي و شناخت بيشتر زهرا (س) پاره  تن قرآن و کوثر زلال حق.


    اين متن درد دل است. بر آن خرده مگيريد. آياتش پيرامون قيامت است ... اما هر آيه قرآن همچون جواهر چند وجه دارد. زمان تفحص شب شهادت دردانه عشق است.


    در آن خون قلم بر کاغذ هماهنگ با قطره اشک بر گونه لغزيد و ... تصويري از کلام وحي را در دل ترسيم کرد.


    بار ديگر، فصل باران چشم هاست. سيرت پاکان زمين سياهپوش است و صورتشان بستر رود مخزن اشک.


    آنانکه آيه « اِذَا الشَّمسُ کُوِّرَت » را باور ندارند، بيايند و ببينند که خورشيد هم خاموش خواهد شد.


    قرن ها پيش در خانه اي که سقفش نبوت بود. ديوارش امامت و پنجره اش، صفحات قرآن، خورشيدي کمر خم کرد. آنگاه بود که آواي وحي بر تارک عالم پيچيد که: « وَ اِذَا النُّجُومُ انکَدَرَت » ستارگان آسمان فرو ريختند.


    دستهاس فاطمه زمين را لمس کرد. زيرا توان ايستادن نداشت. آنگاه بود که کوه ـ با همۀ صلابتش ـ فرو ريخت که: « وَ اِذَا الجِبالُ سُيِرَت »


    چهره نوراني اما نحيف فاطمه جوان از جامعه روي برگرداند. آسمان جامعه از افق نوراني ديدگانش محروم شد و همراه آن رشحه اي از نور سکوت مرگبار شب را شکست کرد: « وَ اِذَا العِشارُ عُطِّلَت » لجام گسيختگان جامعه را لجام گسيخته کردند.


    به فرمانش پنجره خانه را بستند تا او با خدايش تنها باشد. حال ديگر او سجده را ـ که زياترين حالت بندگي است ـ اختيار کرده بود. اگر گوش دل داشتي، صداي پدرش را مس شنيدي که مي گفت: باي وفا مردمان مدينه تنهايم گذاردند و پيمان شکنان غذير روح دو پهلويت را خستند و جانشين به حق تو را در خانه نشاندند... آري او بر غربت همسرش اشک مظلوميت مي ريخت. طبيعت توان ناله هاي حزن انگيز او را نداشت. پيامبر (ص) غضبش را غضب خدا دانسته بود. بيرون خانه، آيات عذاب چون شلاق رعد بر زمين کوفته ميشد: « وَ اِذَا الوُحُوشُ حُشِرَت وَ اِذَا البِحارُ سُجِرَت وَ اِذَا النُّفوسُ زُوِجَت وَ اِذَا المَوؤُد|ُ سُئِلَت »


    در چشمهاي دنياطلبان ترس خانه کردع بود. آنانکه به خرمن ولايت آتش افکنده بودند و آنانکه شعله هاي آتش را به صحن خانه نشانده بودند، هراسان به اين سو و آن سو مي دويدند.


    صور دميده شده بود. زمين و آسمان و آنچه در آنها بود، يک صدا خروشيدند که: « بِاَيِّ ذَنبٍ قُتِلَت ».


    خورشيد فاطمه (س)، آنروز خاموش شد. با افول اين خورشيد فراگير نمايي از هنگامه قیامت فرا رسید.


    « وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَت وَ اِذَا السَّماءُ کُشِطَت وَ اِذَا الجَحیمُ سُیِرَت»


    در تاریکی شب، بدن آزرده و نحیفش را غسل دادند. قطرات آب در سفری وسعت آبشار، بر بدنش فرود می آمدند و در تلاقی با زخمها هم نوا سرود « وَ اِذَا اæÀ¨šُ اُزلِفَت » را سر می دادند. و پس از آن چه تشییع غریبانه ای؟! حال هنگام آن رسیده بود که دردانه افلاک را در حاک جای دهند. آیا این شدنی بود؟ آیا یک قطعه خاک توان آن را داشت که مدفن خورشید شود؟


    « عَلِمَت نَفسٌ ما اَحضَرَت » بر سیاهی شب حاکم گشت. آنانکه دنیا را مزرعه آخرت می دانستند، شادان، فراق طلب می کردند . دیگران نیز در بستر غفلت جا گرفته بودند. او همچنان ستارگان در آسمان  به گردش در آمد و در مکانی مخفی شد. « فَلا اُقسِمُ بِالخُنَّسِ الجَوارِ الکُنَّسِ»


    و فاطمه(س) مخفیانه دفن شد تا افتخارش نصیب تمامی خاک باشد.


    در آنشب همة افلاک و خلائق بر مظلومیت کفو زهرا(س) علی تنها اشک می ریختند و او بر شهیدة غریب خود....


    از آنشب به بعد قدرت مطلقه الهی پس از تدفین تنها یاورش خطاب به نامردمان بیعت شکن مضمونی از این عبارات را ترنم می فرمود که:


    آنشب که ماهم میهمان آسمان شد


    رفت و میان ابرها کم کم نهان شد


    آنشب که زهرا(س) با پدر هم آشیان شد


    عمق جنایتهایتان بر من عیان شد


    « آنشب شدم تنهای تنها صبر کردم»


    آنشب قلم بیش از این دل را یاری نکرد.


    باشد تا وقتی دیگر که دل بشکند و ...


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + حرمت (چهارشنبه 11/11/1385 ساعت 12:24 عصر)


    بازم دهه اول ماه محرم تموم شد


    آدما، عزاداري، تکيه، اشک و ....


                             


    7-8  سالم بود که فهميدم اصل ماجراي عاشورا در بعد از ظهر اتفاق افتاده(حدود ساعت 16)


    از اون وقت هر سال بعد از جمع و جور کردن بساط ناهار از حسينيه مي زدم بيرون


    امسال هم مثل سالهاي پيش حدود ساعت 16 بود که کارم تموم شد و زدم بيرون .....


    يه سري در حال جمع کردن بساط تکيه بودن. بعضي در حال شوخي و خنده و ......


    بعضي هم که انگار تموم شده و اصلا خبري نبوده از اول



    توي عالم در به دري مشغول چرخ زدن توي خيابون ها بودم که چشمم خورد به يه موتوري و چند قدم جلوتر دوتا دختر که انگار همين الان دارن ميرن عروسي


    ماشين رو کنار زدم و بهشون نزديک شدم، ديدم که اوضاع بالا گرفته و چه دل و قلوه اي رد و بدل مي کنن


    برگشتم و سوار ماشين شدم آهنگ مسيج به صدا در اومد يکي از رفقا بود که نوشته بود


    بار الها


    توفيق راز و نياز و نگهداشتن حرمت اين ماه را


     از ما محروم نفرما


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + مدد (پنجشنبه 25/8/1385 ساعت 9:49 صبح)

                                                 خدا دستمو بگير! دارم ليز ميخورم...


    من نميدونم.خودت بگو چرا اينطوري شد! آره مي­خوام متوقع باشم... از اون بنده­هاي لج درآرها! که هي پاسشون ميدي به فرشته­هات منتها فرق من اينه که کارم اورژانسيه و غير خودت هيشکي اَاين کارا بلد نيس. فرق دومم هم اينه که پاس بخورم نمي­رم طرف فرشته­ها ... مي­رم هورتي تو بغل جناب شيطان و نفس عزيز فرشته­هات رو هم ننداز جلو. ميخوام مستقيم با خودت حرف بزنم. اعصاب هم ندارم. کارم عجله­ايه!


    مگه نگفتي خدامي؟ مگه نگفتي بابامي؟ پس چي شد نوکرتم؟ کجا رفت اون رحمت واسعه­ت؟ کجا رفت اون بابا به منم يه نيگاهي کن ... !


    اصلا به من چه؟ گفتي ميدي ... منم ميگم مي­خوام! همين الانم مي­خوام. فردا ديره. بابا يه عمره تو صفم! خودت که ميدونستي انقدر حسودم! چرا داري چشمو درمياري؟ ميخواي دست و پا زدنمو ببيني؟ همچي حال ميده ببيني بندهه آويزون شده ... به هر طرف چنگ ميندازه بند نميشه ... داد و فرياد هم که ميزنه انگار تا هزار کيلومتريش پرنده هم پرنميزنه که صداشو بشنوفه ... من که گفته بودم خرابتم ... من که گفته بودم مث اون سنگه­ام روي قله دستت رو سَرَ مه؛ اگه برداري ديگه احتياجي به هل دادن ندارم ... چيه؟ خيلي چندش­آور شدم که روت رو اونور ميکني؟ نيگام کن فدات بشم! خودت که ميدوني داغونم!مي­دوني نازخرداري نازمي­کني ها؟


    ميدونم لِم من يکيو خوب بلدي گير دادم! بابا خرابتم يه نيگاهي به اينورم بنداز! خسته شدم.چي بگم که سر تا ته قضيه رو بهتر از خودم ميدوني؟ منم دست ميذارم رو نخطه ضعفت!!!



    خداي هميشه آنلاين من! ...


    يا عماد من لا عماد له! يا غيث الرحمه! ... أغثني بحق أبي المهدي(عج)


     



  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + در حوالي بساط شيطان... (دوشنبه 15/8/1385 ساعت 3:0 صبح)

    ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛
    فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
    توي بساطش همه چيز بود:
    غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر کس چيزي مي‌خريد
    .
    و در ازايش چيزي مي‌داد.
    بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
    .
    و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
    بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
    .
    و بعضي آزادگيشان را.
      شيطان مي‌خنديد .
    و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.
    حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.
    انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
    من کاري با کسي ندارم، ‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا مي‌کنم.
    نه قيل و قال مي‌کنم و نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
    جوابش را ندادم.
    آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌:
    البته تو با اينها فرق مي‌کني. تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
    از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
    ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
    با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد.
    به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم، ‌نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
    تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
    آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم.
    اشک‌هايم که تمام شد، ‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
    و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود.


     



     


                                                                 


     


     


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + مصاحبه اي با خدا!!!!! (شنبه 6/8/1385 ساعت 11:26 صبح)

    مصاحبه اي با خدا                


    در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم


    او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟


    گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....


    لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد....چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟


    پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟


            پاسخ داد: آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند.... عجله دارند بزرگ شوند و سپس آرزو دارند دوباره به               دوران کودکي باز گردند..... سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند... و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره صرف مي کنند....


    چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.... که از حال غافل مي شوند... به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده....آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند.... و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند....!!!


                                                                    


     


    ما براي لحظاتي سکوت کرديم...


    سپس من پرسيدم مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟


             پاسخ داد:   


    ياد بگيرند که نميتوانند ديگران رامجبور کنند که دوستشان داشته باشند.. ولي مي توانند طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند.


    ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند.


     ياد بگيرند ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي.....


    ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنند.ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد.


     ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد.


    ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند.


    ياد بگيرند وبدانند دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند ولي برداشت آن ها متفاوت باشد....


    ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيزباشند.


                                             


    سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم:آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟؟


                خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها


    هستم..........براي هميشه


    __________________________________________________


    نويسنده:يه بچه پر رو


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + دل (يکشنبه 9/7/1385 ساعت 2:48 عصر)

    سلام


    سلام به بهترين ماه خدا؛ ماه مهماني خدا.


    خدايي که همه بنده هاش رو توي اين ماه بشارت داده به بخشش.


    پس بيايم توي اين ماه کمي ظرفيتمون رو بالا ببريم تا بيشتر از الطاف خداوند بهره مند شويم.


    نشسته بود و داشت با خانواده يکي از برنامه هاي تلويزيون رو نگاه مي کرد؛ خودش توي خونه بود اما حواسش نه؛ انگار داشت دنبال چيزي مي گشت که توي فضاي خونه نبود.


    خانواده يکي دوبار صداش زدند ولي متوجه نشد؛ وقتي به خودش اومد و خانواده جوياي فکرش شدند گفت:


    دو سه روز بيشتر به شروع ماه مبارک نمونده؛ داشتم به ماه مبارک قبل فکر مي کردم.


    ولي در اصل داشت با خودش يه حساب دو دو تا مي کرد تا ببينه توي اين يکساله چه چيزايي توي پروندش براي خودش جمع کرده؛ هر چي با حساب کتاب اعمالش بازي کرد چيري پيدا نکرد که بهش بنازه و با اون به ديدار يار بره و بگه:


    خدا جون اين پرونده اعمال منه اينم همون کاراييه که خودت گفته بودي حالا هم اومدم تا هم مزد اعمال اين يکسالم رو بگيرم و هم اينکه دوباره باهات قرار ببندم و چيزاي جديد به من ياد بدي.


    وقتي ديد هيچ چيز توي باروبنديلش نداره خيلي حالش گرفته شد؛ بي اختيار بلند شد و لباس ها رو به تن کرد و به راه افتاد.


    استارت ماشين رو زد و حرکت کرد توي راه يکي دو تا از رفقا رو هم سوار کرد و بدون اينکه خودش متوجه مسير بشه رفت سمت بهشت زهرا(س) سر قبر رفقاي شهيدش.


    تازه اينجا بود که حودش رو پيدا کرد خيلي خوشحال بود وضو گرفت و يکي دو رکعت نماز خوند سر مزار رفقاي شهيد. کمي درد دل و گريه کرد و از خدا خيلي ممنون بود که اختيار دل رو در دست گرفت و به همچين جايي بردتش.


    گذشت تا اينکه ماه رمضون شروع شد


    توي اين روزا خيلي به خدا نزديک شده بود تا اينکه درست شب 21 ماه مبارک توي مراسم شب احياء و حين احياء با گفتن     


    لا اله الا الله     


    ......


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + روز عاشقي (يکشنبه 2/7/1385 ساعت 6:9 صبح)

    سلامي گرم همراه با بوي خوش عطر يار


    ياري که هميشه و در همه حال ناظر تمامي اعمال انسانهاست


    تنها ياور دائمي ماست و ...


    خيلي دلش گرفته بود


    حال و هواي خاص خودش رو داشت


    دنبال بهانه مي گشت. اما هر چي بيشتر مي گشت و فکر مي کرد کمتر مي تونست نتيجه گيري کنه


    نمي تونست افکارش رو جمع و جور کنه


    حتي توي بعضي موارد حساب کتاب کارش از دستش در مي رفت


    يکي از همين روزا که توي حال و هواي خودش بود و مشغول تماشاي تلويزيون بود يکي از رفقاي قديمي زنگ زد و براي روز بعد دعوتش کرد به دفتر کار يکي از آشناها.


    خيلي دوست داشت که بفهمه موضوع چيه!!


    دلش رازي بود و گواه خبر خوشي رو مي داد. خبري که شايد خيلي سالها منتظر شنيدنش بود.


    بالاخره شب به پايان رسيد و ساعت مقرر فرا رسيد.


    مشتاقانه به دفتر رفت و با ديدن چند تن از رفقاي قديمي بيشتر کنجکاو شد .


    مدير دفتر به همراه دوستش  وارد شد و بعد از احوال پرسي شروع به بحث کردند و...


    حالا مي فهميد اصرار رفيقش براي حضور توي جلسه چي بوده


    حتي از شرکت توي جلسه بسيار خوشحال بود


    وقتي به خونه رسيد و مطلب رو با خانواده مطرح کرد همگي يک صدا حرفش رو تاييد کردند و بهش تبريک گفتند.


    آخه بعد از سالها حسرت به آرزوش رسيده بود.


    ديدار حرم دوست


    توي اين ايام ما رو از دعاي خير خود محروم نکنيد


    پيشاپيش فرا رسيدن ماه رمضان را تبريک عرض مي نماييم


    التماس دعا


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + سوار غايب (يکشنبه 19/6/1385 ساعت 3:52 عصر)

    بي اختيار سوار ماشين شدم نمي دونستم کجا مي رم اما.........


    اما انگاريه کسي صدام مي کرد، صدايي که خيلي برام آشنا بود ولي هر چي فکر کردم نشناختمش


    نمي دونم چرا ولي به صداش اعتماد کردم و رفتم دنبالش.


    حال و هواي خاصي داشتم که يه دفعه به خودم اومدم و ديدم که جلوي مسجد جمکرانم.


    از ماشين پياده شدم و رفتم سمت درب ورودي اما جلوي در پاهام سست شد و نشستم


    خودم مي دونستم که لياقت ورود ندارم اما توي همين افکار بودم که ..........


    قوتي به زانوهام اومد انگار يکي از پشت سر کمکم مي کرد از جام بلندشم


     سلام دادم و وارد شدم .


    خيلي شلوغ بود مردم از همه جاي ايران اومده بودن هر کسي توي حال خودش بود دنبال حاجت خودش و اونايي که التماس دعا داشتند بود واصلا به ديگران توجه نمي کرد.


     توي همين افکار بودم که خودم رو داخل مسجد پيدا کردم


    هنوزم سر در گم بودم با همون سر در گمي دو رکعت نماز امام زمان (عج) خوندم و کمي آروم شدم


    کم کم داشتم خودم رو پيدا مي کردم


    همون جا بود که اميدوار شدم که هر چند گنهکار ولي اگه کوچکترين اعتقادي ته ته قلبت باشه هميشه يکي هست که تو رو از يادش نبره


    اين اولين تجربم بود و هيچ وقت يادم نميره براي همينم صبحا که از خواب بيدار ميشم ناخداگاه ميگم:


     


     


            السلام عليک يا ابا صالح المهدي(عج)


     


     


    اونوقته که احساس مي کنم ..............


    به ياد يکي از رفقام که ديگه پيشم نيست و هميشه منتظره يه دعاي خيره


    التماس دعا


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + 1 (جمعه 19/3/1385 ساعت 9:43 عصر)

    السلام عليک يا فاطمه الزهراء (س)


     


    عَليهُمَ صَلِ عَلي فاطِمَةَ وَ اَبيها وَ بَعِلها وَ بَنيها وَ سِرِالمُصتَودِ فيها بِعَدَدِ ما اَهاتَ بِهي عِلمُک


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  •    1   2      >

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [12/2/1387- 2:30 ص] نامه اي به ....
    [4/2/1387- 1:51 ص] .....
    [23/1/1387- 4:24 ص] گمگشته
    [1/1/1387- 3:37 ص] عيد نوروز و ....
    [آرشيو شده ها]
  •   بازديدهاي اين وبلاگ
  • امرو