براي اولين بار مي خوام از حسن بگم
اولين باري که با وبلاگش آشنا شدم و واردش شدم يه حس غريبي داشتم، نمي شناختمش ولي انگار خيلي بهم نزديک بود.
چند باري براش پيام گذاشتم و IDش رو ADD کردم
يک بار به طور کاملا اتفاقي تونستم باهاش چند دقيقه اي CHAT کنم، اونجا بود که فهميدم فرد عجيبيه

13/10/1385

چهل روز گذشت...... چهل روز بي حسن.....
توي اين چهل روز و مخصوصاً وقتايي که به حسن نزديک تر هستم خيلي بهش فکر مي کنم
حسن کي بود............
چي مي خواست ........
راهش چي بود و به کجا داشت مي رفت......؟؟؟
خوب يادمه وقتي براي مراسم هفتمش وارد حياط مسجد شدم صاحبان عزا توي يک صف ايستاده بودن و در صدر اين صف پدر بزرگوارش.
خيلي آرام و متين و استوار مثل يک کوه ايستاده بود و از مهمانان پسرش تشکر مي کرد
وارد صحن مسجد که شدم يه عکس بالاي محفل خودنمايي مي کرد
يه چهره آروم و بشاش، يه جورايي به همه دلگرمي و آرامش مي داد و توي خودش فرياد مي زد که جام خوبه و اصلاً نگران من نباشيد
اونجا بود که معناي واقعي اين جمله رو حس کردم....
روزي که به دنيا مي آيي همه خوشحالند و تو گريان، کاري کن که وقت مرگ تو خوشحال باشي و ديگران گريان.
حسن واقعاً اين طور بود و با آرامش خودش ديگران رو هم آرام مي کرد
اما مراسم چهلمش اين طور نبود
همه چيز مثل قبل بود ولي چهره حسن تغيير کرده بود
انگار يه بغض توي گلوش گير کرده بود و قطرات اشک توي چشماش
داشت فرياد مي زد

يا حسين(ع)
يا غريب کربلا زينب(س)
به قول خودش
کفش که تنگ ميشه مي برنش کفاشي
لباس که تنگ بشه چندتا تيکه بهش اضافه مي کنن
اما امان از وقتي که دل تنگ بشه ...........
چارش فقط يه جاست
بين الحرمين
يا محمد و علي