RSS  Atom  خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو
اوقات شرعي

دربدران

   1   2      >
+ ياد (يکشنبه 20/8/1386 ساعت 4:20 صبح)

ده پانزده روزي بود که اونقدر درگير بود که وقتي براي کاراي شخصي و فکر کردن و ... نداشت
اونقدر از اين و اون حرف شنيده بود که داشت  به کاراش شک مي کرد و .....
شده بود يه گوله آتيش و کم کم داشت به خيلي ها نزديک ميشد تا اونها هم از حرم اين آتيش بسوزن
کاش صداي اين وبلاگ ها اونقدر بلند بود تا به گوش کسايي که نمي خونن برسه
کاش اونقدر با هم صاف و صادق بوديم که ...
کاش حداقل براي توضيح به همديگه وقت مي گذاشتيم
کاش با هم رو راست بوديم و ...
کاش کاش کاش ....
دل به اين خوش کرده بود که اگه توي ايام هفته کلي مشکل کار و درس و زندگي و ... داره، ولي در عوض آخر هفته که ميشه يه گوشه اين دنيا هست که توش چندتا رفيق نشستن و به حرفاي همديگه گوش مي کنن و اگه بتونن به هم کمک مي کنن
دل به اين خوش کرده بود که توي اين پاتوق خبري از مشکلات روزمره نيست
دل به اين خوش کرده بود که رفاقت توي پاتوق حرف اول و آخر رو مي زنه
دل به اين خوش کرده بود که ....
از بچگي پاتوق هاي زيادي داشتم و رفقاي زيادي اومدن و رفتن.
حدود سه چهار سال پيش به پيشنهاد يکي از همين رفقا وارد اين پاتوق شدم، روزاي خوبي بود و خيلي خوش مي گذشت، اونقدر که خيلي وقتا بي صبرانه منتظر رسيدن آخر هفته بودم و شايد خيلي از مهموني ها و مراسمات رو هم نمي رفتم تا به پاتوق بيام ولي حيف ....
حدود يکسال پيش بود که با رفتن چندتا از اين رفقا وضع اين پاتوق عوض شد حالا هم که انگار همه به جون هم افتاديم تا دستي دستي اين پاتوق رو خراب کنيم و چيزي جز نفرت از هم بينمون باقي نمونه
اينجاست که آرزو مي کردم اين وبلاگا زبون داشتن و صداشون در ميومد تا این حرفا رو داد می زدن و یه گوش همه می رسوندن
می رسوندن تا شاید ما آدما کمی به خودمون میومدیم و جلوی این پاشیده شدن رو می گرفتیم



آهای تا به کجا این چنین


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + تا به کجا اين چنين (شنبه 12/8/1386 ساعت 3:54 صبح)

    يکي بود يکي نبود


    توي همين زمانهاي نزديک بود که آدمهايي يه پاتوقي براي خودشون درست کرده بودن و زماني رو براي دور بودن از مشغله کار و درس و زندگي توي اين پاتوق سر مي کردن، زمونه شد و با رفتن چندتا از بروبچ بامرام اين پاتوق کمي وضع و اوضاع تغيير کرد، اون موقع  بود که حال و هواي بروبچ هم با همين روزگار تغيير کرد.


    بچه ها با سردسته جديد خيلي حال مي کردن و .....


    ولي اوضاع يه دفعه با يه اتفاق کوچيک زير و رو شد و خيلي از همين بچه ها با هم درگير شدن و توي روي هم ايستادن. ماجرا به همين روال ادامه داشت تا اينکه تمام قصه و پازل رسيد به يکي از همين پاتوقي ها و بعد از کمي کش و قوس قائله پايان يافت و قرار شد اين هم پاتوقي بعد از حل شدن مسئله کوچيکش سري به بچه هاي پاتوق بزنه اما.....


    با گذشت يکي دو ماه ديگه پي ماجرا گرفته نشد تا اينکه با پافشاري چندتا از بچه ها که با شاخ و شونه کشيدن اين هم پاتوقي رو برو شده بودن بازم اين زخم سر باز کرد و ......


    وقتي حرفاي هم پاتوقي رو با پي گيرنده شنيدم خنده گرفت و گفتم: بابا چرا بچه شدين و چي مي گين، طرف همه چيز رو گردن گرفت و اشتباهش رو قبول کرد و با دليل بهشون ثابت کردم که تمام قطعات اين پازل ما رو به اينجا مي کشونه حالا چطور ميشه که طلبکار هم بشه؟؟؟؟


    بله وقتي که پي ماجرا نگيرين همين هميشه که......


    بايدم ما بدهکار بشيم و اون طلبکار!!!!!


    وقتي اين حرفا رو با يکي از رفقا درميون گذاشتم و کمي بحث کرديم به شوخي گفت شاید من اشتباه کردم و اصلاً مقصر من بودم؟؟؟؟؟!!!!!!


    وقتی دوباره رفتیم پاتوق بازم دیدمش که اومده بود به چشم طلبکار به همه نگاه می کرد، با چند دقیقه صحبت گویا همه چیز حل شد و با خداحافظی از جمع خارج شد.


    وقتی رفت دیدم که سردسته یکی دوتا از بچه ها با خودش برد و .....


    آخر شب بود می خواستیم بیایم که سردسته گفت من با شما کار دارم و می خوام جایی ببرمتون، از اونجایی که خسته بودم اصلاً حال و حوصله ای نمونده بود از زیرش در رفتم موقع خروج یکی از بچه ها در مورد حرفی که ده روزی ازش می گذشت سوالی کرد و منم با صراحت جوابش رو دادم و خیلی برام جالب بود که با جمله ای روبرو شدم که گفت:


    حرف و حدیث ها چیز دیگه ایه و منم گفتم هر چیزی هست بگو تا من برات روشن کنم باحضور چندتا از بچه ها نشد که صحبت کنیم و قرار شد طی یه قرار دوستانه با هم به ادامه بحث بپردازیم.


     داشتم خداحافظی می کردم که وقتی به «م» گفتم تو هم از زیرش در برو و بیا بریم گفت من باید بمونم و وقتی پی گیر شدم فهمیدم حرف شب قبلش جدی شده و .....


    آخه ما آدما چه فکری پیش خودمون می کنیم که به همین راحتی در مورد اطرافیانمون قضاوت می کنیم.


    به قول دوستی که می گفت :


    قضاوت خیلی سخت تر از وکالت است


    یا محمد و علی


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + عيد مبارک (جمعه 20/7/1386 ساعت 4:40 صبح)

    خيلي وقت بود که منتظر بودم


    منتظر بودم تا از راه برسي و بندگيم رو ثابت کنم


    بالاخره رسيدي ...


    با خودم عهد بستم توي اين يک ماه


    خودم رو از خيلي چيزا دور نگه دارم ولي...


    خودم رو از خيلي چيزا دور کنم ولي...


    نشد يا بهتر بگم نتونستم يا اگر هم تونستم خيلي کم موفق شدم


    تا اينکه رسيدم به شباي قدر


    شبايي که توي اون خدا همه چيز رو با کوچکترين کار و عملي ازش صرفنظر مي کنه و ....


    نمي دونم توي شب قدر چي شد و پروندم به کجا کشيد.


    به قول رفيقي مي گفت: بزرگي با قومش از غاري در حال عبور بودن


    به جايي از غار مي رسن که اونقدر تاريک بوده که چشم چشم رو نمي ديده


    بزرگ رو به قوم ميکنه ميگه: از اينجا به بعد سنگ هايي زير پاتونه، از غار که بيرون بريم همه پشيمان هستن و حسرت مي خورن؟!!!!


    چه اونايي که از اين سنگ ها بردان و چه اونايي که برندارن؟!!!


    عده اي گفتن: اگه پشيمان ميشيم پس چرا برداريم و بار خود رو سنگين کنيم و ...


    عده اي گفتن: برداشتن چندتا زياد ضرر نداره و بار خيلي سنگيني هم نيست و ...


    عده اي هم که با خود حيواني داشتند در حد توان از سنگ ها برداشتند و بار حيوان خود کردند.


    وقتي از غار خارج شدند هر کس پشيمان شد و مي گفت چرا حداقل يکي برنداشتم ، چرا بيشتر برنداشتم و...


    خدا کنه پايان اين ماه حسرت نخوريم که چرا تموم شد و چرا کارهاي بيشتري انجام ندادم


    و اي کاش.....


     


    پ.ن



    1. عيد سعيد فطر بر همه رفقا و بلاگرها مبارک

    2. هواسمون جمع باشه مثل اين آدما نشيم و .....

    3. اميدوارم ماه رمضون ديگه هم در جوار همه شما باشم و توي مکه، مدينه و یا کربلا ماه خدا رو روزه دار باشیم

    4. خدا کنه روزه دار واقعی شده باشیم

     


    التماس دعا


    یا محمد و علی


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + نيمه رمضون و .... (پنجشنبه 5/7/1386 ساعت 4:59 صبح)

    خيلي وقت بود که منتظر بود، انگاري يه چيز گم کرده بود و داشت سعي مي کرد قبل دير شدن بهش برسه


    و بالاخره هم دير يا زود رسيد


    انگار به ابتداي يه اتوبان رسيده بود و مي خواست تا انتهاش هر جايي که بود بره


    مثل هميشه و از سر عادت بسم الله گفت و با يه يا علي راه افتاد و توي راه همش زير لب زمرمه داشت که خدايا کمک کن تا انتهاش باهات باشم و از راهت دور نشم


    ولي اي کاش مي شد...


    وقتي به تمام اتفاقاتي که توي همين يکسال نگاه مي کرد و تمام فتارها و کاراش يادش ميومد از کردش پشيمون مي شد و بعد از اين پشيموني چيزي هم توي کوله بارش پيدا نمي کرد تا به اون متکي بشه و ....


    حالا هم توي اين نيمه ماه رمضون چيزي نداره جز همين کاسه گدايي که از بچگي دنبالش بوده و فقط و فقط هم در همين خونه دست دراز کرده


    و تنها چيزي که به داره اينه که خدايا به خود بيش از تو مي بالم که ...


    من خالقي چون تو دارم و تو خالقي چون خود نداري


     


    پ.ن


    سلام



    1. خودم هم نمي دونم چي گفتم

    2. پيشاپيش ولادت با سعادت امام حسن (ع) رو به همه دوستان و شيعيان تبريک مي گم

    3. لياقتمون از اين ماه هم همين بود که فقط ظاهري بنده خوبي باشيم

     


     


                                                                                يا محمد و علي


                                                                                  التماس دعا


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + نتيجه طرح (يکشنبه 11/6/1386 ساعت 6:30 صبح)

    توي ماشين بوديم و با چند ساعت ساعت تاخير به علت مشکلي که برامون پيش اومده بود داشتيم مي رفتيم سمت جمکران و سراغ قراري که توي پست قبلي نوشته بودم


    در کيفم رو باز کردم تا چيزايي که به ذهن مي رسه رو يادداشت کنم تا شايد جايي به درد بخوره که چشمم به تنها سي دي توي کيف افتاد و دادم تا توي دستگاه ماشين بگذارن و....


    وقتي شروع به خوندن کرد صداي دلنشين صابر بود که عاشق زيارت خوندنشم که مي خوند ...


                      شبگرد رخ مهتاب نبيند سخت است


                                             لب تشنه اگر آب ننوشد سخت است


                     ما نوکر و ارباب تويي مهدي جان


                                             نوکر رخ ارباب نبيند سخت است


    توي همين نواها بوديم که رسيديم به درب ورودي و از ماشين پياده شديم و داشتيم يلام مي داديم که ناقافل صدام در اومد و


    دست به سينه و سر به زير، خاضعانه و خاشعانه به ديدارت آمديم تا دوباره اعلام کنيم با تمام بديها و گناهان هر روز منتظر بر درگاه خالق يکتا مي ايستيم و سلامت مي کنيم و منتظر تا پرده هاي گناه از چشم و گوشمان دور شود و چهره و صداي نوراني و دلنشينت را بشنويم


    اي پسر فاطمه


    رفتيم و به علت کمبود يا بهتر بگم نبود جا نزديک ترين محل به قرار رو انتخاب کرديم و علامت در به دريمون که يه پرچم فسفري رنگي که نام مبارک آقا بر اون نقش بسته بود رو بالاي سرمون علم کرديم و منتظر ديدن دوستان  انتظاري از کسي نداشتيم ولي شکر خدا چند نفر از رفقاي قديمي و چند نفر از زائران آقا مهمان ما شدن و خلاصه که حال و هوايي خاصي بود که به جرات مي تونم بگم تا به حال توي تمام اين سفرهام نداشته بودم و شايد ديگه هم نخواهم نداشت


    اما اونجا به ياد تمام رفقا بوديم و همه رو دعا کرديم


     


    پ.ن


    اينجا بايد 2 تا تبریک به خودم و یک تبریک به چاه عزیز بگم برای این طرح که امیدوارم هر سال اجرایی بشه


    ما که نتیجه اش رو دیدیم امیدوارم چاه هم نتیجه اش رو به همین زودی ها ببینه


     


    التماس دعا


                          یا محمد و علی


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + ديدار يار (شنبه 3/6/1386 ساعت 5:46 صبح)

    طرح بزرگ ديدار يار در جمع بلاگرها


     


    با سلام خدمت کليه دوستان بلاگر


    با عرض تبريک و تحنيت به مناسبت فرا رسيدن نيمه شعبان


    وبلاگ چاه و در به دران اقدام به برگذاري طرح زيارتي و ديدار بلاگرها نموده اند


    کليه دوستان بلاگر علاقمند مي توانند در اين طرح شرکت نمايند.


    زمان: شب و روز نيمه شعبان


    مکان: جنب درب ورودي مهديه مسجد جمکران


    توجه: بلاگران چاه و در به در از ساعت 17 روز سه شنبه تا 21 روز چهارشنبه در محل مذکور آماده ديدار و بحث با بلاگرهاي عزيز هستند.


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + شناسنامه (سه‏شنبه 25/2/1386 ساعت 6:14 صبح)

    کي مي دونه اين شناسنامه يعني چي و اصلاً کاربردش چيه؟؟؟؟


    شناسنامه يه هويت براي همه انسانها و خارج از هويتي که براي هر انساني داره يه دفتر زيباست که به معني و مفهومش کمتر دقت مي کنيم


    خيلي زيبا طراحي شده که با کمي تامل و تفکر به اين طراخي زيبا مي رسيم


    صفحه اول:


    مشخصات: «تمام مشخصات اوليه که نياز هر کسي هست براي شناخت ما»


    صفحه دوم: ( بخش اول)


    مشخصات همسر: « هيچ کس نمي دونه که اسم و مشخصات چه کسي به عنوان همسر توي اين رديف نوشته مي شه»


    تبصره: « هيچ کس هم نمي دونه اسم چند نفر در اين محل به عنوان همسر نوشته خواهد شد»


                  (بخش دوم)


    مشخصات فرزند: « هيچ کسي خبر نداره اسم چند فرزند و يا با چه جنسيتي داخل اين رديف ثبت خواهد شد»


    صفحه سوم:


    طلاق: کي مي دونه آيا از همسرش جدا ميشه يا نه


    و صفحه آخر:


    فوت: هيچ کدوم از ما آدمان مي د ونيم چه روزي مي خواهيم پا به عرش خدا بگذاريم بجز تعداد معدودي


    اگه يه جمع بندي ساده کنيم از روزي که به اين دنيا پا مي گذاريم هميشه با اين شناسنامه کنترل مي شيم اما يه موضوع جالب يا تفاوت توي اين شناسنامه هست


    بالاخره يه روزي مي فهميم که چه مشخصاتي داخل اين جدول ها نوشته ميشه ولي......


    هيچ کس آخرين خونه اين جدول رو نخواهد ديد


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + حس غريب (چهارشنبه 29/1/1386 ساعت 5:0 صبح)


    فکر کنم يک ماهي بود که موقعيتش برام پيش نيومده بود تا سري به مسحد جمکران بزنم


    از صبح چند جا کار داشتم و چون کمي سرم شلوغ بود صبحانه و ناهار رو بيخيال شدم


    داشتم ميومدم سمت خونه که تلفنم زنگ خورد و.....


    داداش مهدي بود. گفتم کجايي؟؟؟؟؟


    گفت: سرکوچه، تو کجايي؟؟؟


    گفتم: سرچهارراه. وايسا کارت دارم


    گفت: بيا سر ايستگاه



    تا رسيدم ديدم اتوبوس علي دانش وايساده و مردم هم دارن سوار ميشن، مهدي نشست توي ماشين و گفت پايه اي يانه ؟؟؟


    منظورش رو نفهميدم و گفتم پايه چي؟؟؟


    گفت: بابا خيلي کج شدي. جمکران رو ميگم


    گفتم: آره چرا پايه نباشم و راه افتادم و يه تماس با رفقا گرفتم و دو نفر ديگه هم پيدا کردم و توي مسير سوارشون کردم و زدم به .......


    وقتي وارد قم شدم حال ديگه داشتم، انگاري سرحال اومدم. وقتي رسيدم به بلوار امام زمان(عج)  و روبروي حرم قرار گرفتم بي اختيار ياد جمع رفقا افتادم و شروع کردم


    يا امام زمان(عج)  عاشق رويت منم و .........



    واقعا يادش بخير رفقايي که بين ما بودن و رفتن و کسايي که هنوز هستن


    اما اين بار با تمام دفعات قبل فرق مي کرد، انگاري قرار شده خبري باشه


    نمي دونم شايد اشتباه مي کنم و فقط حس دوري باشه ولي خدا کنه که خبري بشه و .....


    آخه اين دفعه اصلا توي حالم نبودم و هنوز هم نيستم


    اصلا متوجه نبودم که کجا ميرم و چطوري اعمال رو انجام ميدم، انگاري يکي داشت حلم ميداد و بهم خط ميداد.


    نمي دونم حسي که دارم چطور تعريفش کنم و بگم، ولي اونقدر حالم خراب بود که نتونستم پشت فرمون بشينم و حتي صبر نداشتم تا اين حس رو نگهدارم تا منزل و تمام اين حرفا رو توي جاده نوشتم و آماده کردم تا وقتي رسيدم خونه سريع بذارم توي وبلاگ و .....


     


     



    پ ن.


    1.     خدايا مي دونم گناهکارم ولي هنوز اميد دارم


    2.     رفقا برام دعا کنين که خيلي حالم بده و گرفته هستم


     



    التماس دعا


    يا محمد و علي


     


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + دست خوش (پنجشنبه 9/1/1386 ساعت 2:9 صبح)

    بارها و بارها براي نوشتن خودم رو دست افکارم سپردم و بدون هيچ ويرايشي شروع به نوشتن کردم


    هر چيزي که به ذهنم اومد نوشتم و بعضي از اونا رو براي شما رفقا گذاشتم تا بخونيد و توي تصميم گيري و يا هر چيزي کمک کنيد


    بگذاريد اين طوري شروع کنم و بگم


    خيلي وقتا فکر کردن اونقدر براي آدم سخت ميشه که اصلا ازش فرار مي کنه و پشيمون ميشه


    خيلي وقتا رفتار و حرف ها و گفتار ديگران آدم رو به فکر وا مي داره


    توي اين دنياي مجازي هم که براي خيلي از ماها اولش يه وقت آزاده تا از تمام مشکلات روزمره دور بشيم و از همه چيز رها باشيم خيلي مشکلات پيش مياد که ساعت ها آدم رو مشغول مي کنه و يه وقتا حتي از زندگي روزمره هم ميندازه


     با يه پيام که يه رفيق جديد يا يه آدم براي اولين بار ميده اونقدر خوشحال ميشيم که خيلي زود مي ريم سراغش که ازش استقبال کنيم و بيشتر باهاش آشنا شيم ولي با پيام يکي از رفقاي قديمي و صميمي اونقدر ناراحت مي شيم که چند ساعت يا روز تمام افکارمون مشغول اون ميشه و روزگار رو فراموش مي کنيم


    دنياي ما به عصر تکنولوژي معروف شده يعني خيلي ساده تر از اون چيزي که ما بخوايم فکر کنيم انسانها با هم ارتباط برقرار مي کنن


    همه اين حرفا رو به خاطر این جمله زدم


    نمی دونم چی صدات کنم رفیق یا نارفیق؛ دوست یا دشمن؛ با وفا یا بی مرام و.....


    منتظرم تا بیای و حرفاتو رو در رو بزنی


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + آخر سالي (سه‏شنبه 29/12/1385 ساعت 1:0 صبح)

    هر سال اين موقع که ميشه انگار آقا جون صدام مي کنه، انگار منتظره تا بچه ها و نوه ها رو دور هم ببينه


    بعضي وقتا فکر مي کنم عجب نوه بي معرفتي هستم، آخه آدم پدر بزرگش رو سالي 3-4 بار مي بينه


    ولي وقتي مقايسه مي کنم مي بينم از خيلي ها سر ترم و حداقل سالي يه بار نمي رم سراغش


    با ماشين يکي از رفقا راه افتادم تنهايي برم سراغ آقا جون و شب عيدي يه کادوم رو زودتر از همه بگيرم


    صبح اول وقت بود و يه جورايي بي حوصله بودم، عوارضي رو که رد کردم از تنهايي ضبط ماشين رو روشن کردم و ....


    من ديگه خسته شدم بس که چشام بارونيه


    از دلم تا که فضاي غصه رو مهمونيه


    من ديگه بس برام تحمل اين همه غم


    بس جنگ بي ثمر براي هر زياد و کم


    وقتي فايده اي نداره غصه خوردن واسه چي


    واسه عشقاي تو خالي ساده مردن واسه چي


    نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم


    نمي خوام گناه بي عشقي بيافته گردنم


    نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم


    واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم


    يا يه موجود کم و خاليه پر افاده شم


    وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم


    آره اونقدر دور و ور خودمون رو شلوغ کرديم که به هم توجه نمي کنيم


    نمي خوايم در به در پيچ و خم اين زندگي بشيم ولي شديم و متوجه نيستيم


    ولي چرا؟؟؟ براي کي؟؟؟


    اصلا براي چي؟؟؟؟


    توي همين افکار بودم که مجبور به توقف ماشين شدم رسيده بودم به عوارضي و بعد هم با سرعت تمام سمت آقا جون


    با دبه آب رفتم سراغش و يه دل سیر باهاش درد دل کردم و وقتی عیدیم رو گرفتم دوباره نشستم پشت رول و بزن بریم سراغ عشق


    10-15 دقیقه بعد جلوی مسجد جمکران بودم و ........


    السلام علیک یا ابا صالح المهدی(عج)


    و بعد از چند رکعت نماز رفتم سراغ حرم عشق بعدی


    نمی دونم شاید این به برکت خود خانم که سالی چند بار به بهانه زیارت هم که شده سری به پدر بزرگم بزنم


    امسالم تموم شد ولی.......


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + رفيق نارفيق (يکشنبه 27/12/1385 ساعت 2:14 صبح)

    چند وقتي بودد که ازش خبري نبود


    نه تلفن، نه ميل، نه مسيج و نه آف. هيچ خبري نبود


    کم کم داشتم به نبودنش عادت مي کردم، داشت فراموشم ميشد که همچين کسي رو هم مي شناسم


    ولي ......


    جايي بودم و کمي کار داشتم، خيلي ها دور و اطرافم بودن. عمو، چند تا از بزرگ ترا و رفقا، داشتيم صحبت مي کرديم که موبايلم زنگ خورد و ديدم اسمش اومد رو گوشي، جواب دادم و بعد از سلام و احوالپرسي مجبور شد قطع کنه، نيم ساعت بعد دوباره تماس گرفت و اينبار من نمي تونستم صحبت کنم و قرار شد يک ربع بعد تماس بگيره


    وقتي دوباره زنگ زد با تمام افکار منفي توي ذهنم جواب دادم


    10-15 دقيقه اي حرف زد و من از تمام حرفاش فقط حلاليتش رو فهميدم


    با ديدن شمارش اونقدر به هم ريختم که حتي رشته افکارم به هم ريخت که حرفم نيمه کاره موند


    طرف فهميد ولي به روي خودش نياورد، وقتي از ماشينش پياده شدم تيکش رو انداخت و رفت


    بعد از يکي دو ساعت تماس گرفت و يه جورايي بازجويي


    نمي دونم بايد چي بگم، الان اونقدر به هم ريختم که حتي با تمام خستگي خوابم نمي بره


    نمي دونم ما که توي مرام و معرفت و رفقاقت چيزي کم نگذاشتيم ولي چرا با من اين کار رو کرد


    خيلي حرفا رو مي خواستم بهش بگم ولي نتونستم چرا اين طور شد و چرا با من؟؟؟


    آهاي رفيق نارفيق


    فقط يه چيزي بهت مي گم


    از ما که گذشت اين کار رو با کس ديگه نکن


     


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + آخرين (شنبه 19/12/1385 ساعت 4:1 صبح)


    بازم داريم به آخر مي رسيم


    آخرين روزا، آخرين ساعات  و آخرين لحظات


    هميشه اين آخرين ها خيلي سخت و عذاب آوره


    مخصوصا الان که وقتي به کمي عقب تر برمي گردم و نگاه مي کنم و مي بينم توي کشکول گداييم هيچ چيزي ندارم که به اون افتخار کنم


    نمي دونم انگار يه جا ايستادم و همش دارم درجا مي زنم، يا مثل سنگ آسياب دور يه محور مي چرخم ولي بازم سر جام هستم


    اربعين هم از راه رسيد



    اين محرم و صفر هم تموم شد ولي بازم آدم نشدم، بازم توشه اي نتونستم جمع کنم


    بازم دلم گرفته، دلتنگ شدم


    اي آقا صدام رو مي شنوي دل تنگ حرمت آقا


    منم هموني که گفتي هر وقت دلت گرفت بيا سراغمون، حالا اومدم با کلي دل تنگي، دلتنگ يه بار ديدن، ديدن بين الحرمين، ولي شرمندم و از بابت اين شرمندگي سرم رو به پايين انداختم، آخه خودت بهتر مي دوني هيچ ره توشه اي ندارم بجز گناه و معصيت


    با تمام اين حرفا اومدم، صدات مي زنم و مي گم


    يه محرم و صفر ديگم تموم شد ولي بازم لياقت دعوت شما رو پيدا نکردم


    کي مي دونه ان شاء الله سال ديگه اگه زنده بوديم



     


    يا محمد و علي


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + بعد از شهدا ما چه کرده ايم؟؟؟؟؟؟ (سه‏شنبه 15/12/1385 ساعت 2:6 صبح)

     



     


     هميشه به خود مي باليد که يه بچه بسيجي


    هميشه اين عشق رو داشت که بسيج اونقدر توي جامعه مثل قديم جا باز کنه که همه به بسيجي بودن و اسم بسيجي افتخار کنن و احترام بگذارن و هر کسي خودش رو بسيجي بدونه.


    بسيجي بودن يه عشقِ، يه حس نسبت به فرهنگ بيست و چند سال پيش که در بدو تاسيس بسيج به وجود اومد، حس مشارکت و همدلي.



     


    چند وقتي بود که مي ديديد خيلي ها نسبت به اين تفکر اصلا توجهي نمي کنن وقتي دنبال علت اين موضوع رفت يک مورد خيلي توي چشم مي اومد، اونم اين بود که هميشه توي کشور ما متاسفانه اول يه چيز ساخته ميشه و بعد از چند وقت تازه شروع به فرهنگ سازي مي کنيم.


    دنبال راههاي فرهنگ سازي مي گشت که.......


    ديد واي بر من که از بسيجي بودن فقط ادعاش رو دارم و فقط اسمش رو به دوش مي کشم.



    متوجه شد خودش هم از اين قافله عقب هست و راهش رو گم کرده.



     


    ولي با پي  بردن به اشتباه خود، يه راه حل خيلي مهم پيدا کرد:


    زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهدا



    داشتم براي اجراي يه طرح فرهنگي توي مسجد به دنبال عکس شهدايي مي گشتم که نام مبارکشون روي کوچه هاي اطراف مسجد بود مي گشتيم وقتي به خونه اولين شهيد رفتم با ديدن پدر پير اون شهيد از خودم خجالت کشيدم


    چرا ما اين شهدا و خانوادشون رو فراموش کرديم


    پدر شهيد با ديدن ما اونقدر خوشحال شد و گرم و صميمي صحبت مي کرد که انگار خيلي وقتِ که منتظر ماست تا با ما هم صحبت بشه و از فرزند شهيدش بگه


    از همون موقع بود که با خودم قرار گذاشتم حداقل ماهي يک بار يه سر به این خانوادها بزنم


    رفقا بیایم با هم خونه این شهدا رو پیدا کنیم و یه احوالی از بازمانده هاشون بگیریم و بدونیم که چه کسانی اسامیشون روی کوچه های اطراف خونمون


    یادمون باشه که اگه الان به این راحتی داریم توی این جامعه راه می ریم از برکت خون همین شهداست




     


    یا محمد و علی


  • نويسنده: دربه در

  • نظرات ديگران ( )

  • + شما بگين (شنبه 30/10/1385 ساعت 9:26 عصر)

     


     



    محرم


    دوباره محرم اومد، ماهي که خيلي از ماها منتظريم تا براي ارباب بي کفن عزاداري کنيم


    ولي در کنار اين عزاداري خيلي هامون فراموش مي کنيم که چه وظيفۀ مهم تري داريم و اصلا بهش توجه نمي کنيم


    يکي دوتا متن آماده کرده بودم تا بگذارم اما با شنيدن چند دقيقه سخنراني و کمي تفکر دلم نيومد تا اين متن و ننويسم و به گوش رفقا نرسونم


    هميشه اعتقادم بر اين بوده که هر آدمي هر از گاهي نياز داره تا يه تلنگري بخوره


    حالا اين تلنگر يا از جانب خودشه با کمي فکر به کاراي گذشته و يا از جانب دوستان و... است


    اصلا شده تا حالا فکر کنيم که پايه و اساس اين عزاداري از کجا شروع شده؟


    شده يه بار بشينيم و فکر کنيم قيام عاشورا براي چي بوده؟


    اصلا امام حسين (ع) براي چي حج رو رها کرد و به صحراي کربلا اومد؟


    براي چي قيام کرد؟


    و خيلي سوالات ديگه که شايد حتي به زبون آوردنشون خيلي سخت باشه و جراتي بخواد که خيلي از ماها نداريم


    نه اين که بترسم و به زبون نيارم نه به زبون نياوردنش از شرمنگي روي ارباب و سالارمِ


    مي دونم خيلي بدي کردم، کارايي رو که بايد انجام مي دادم و ندادم، نا فرماني کردم، هزاران بار توبه کردم ولي....


    هنوزم تو رو ارباب خطاب مي کنم


    هنوزم اون ته ته قلبم يه ذره عشق تو وجود داره


    اينم مي دونم که لياقت ندارم پام رو تو مجالس شما بگذارم


    بالاخره خودم مي دونم چه کارايي کردم


    ولي هنوزم شما هواي من رو دارين و بازم به هر نحوي که شده مي کشونيد سمت خونتون


    پس رفقا از امشب که شب اول محرم و يه آغاز دوباره بیاید توی خونه ارباب و یه بار دیگه توبه کنیم


    یاد همه رفقا کنیم، مخصوصا اونایی که الان دیگه بین ما نیستن و مخصوصا حسن کوکبیان نظری که دیگه مطمئنم این روزا کنار اربابش نشسته و داره به ما نگاه می کنه


    همیشه میگن هیچ وقت برای شروع دیر نیست ولی اگه دیر بجمبیم دیگه هیچ کاری از دستمون ساخته نیست


    پس یاحسین