هر سال اين موقع که ميشه انگار آقا جون صدام مي کنه، انگار منتظره تا بچه ها و نوه ها رو دور هم ببينه
بعضي وقتا فکر مي کنم عجب نوه بي معرفتي هستم، آخه آدم پدر بزرگش رو سالي 3-4 بار مي بينه
ولي وقتي مقايسه مي کنم مي بينم از خيلي ها سر ترم و حداقل سالي يه بار نمي رم سراغش
با ماشين يکي از رفقا راه افتادم تنهايي برم سراغ آقا جون و شب عيدي يه کادوم رو زودتر از همه بگيرم
صبح اول وقت بود و يه جورايي بي حوصله بودم، عوارضي رو که رد کردم از تنهايي ضبط ماشين رو روشن کردم و ....
من ديگه خسته شدم بس که چشام بارونيه
از دلم تا که فضاي غصه رو مهمونيه
من ديگه بس برام تحمل اين همه غم
بس جنگ بي ثمر براي هر زياد و کم
وقتي فايده اي نداره غصه خوردن واسه چي
واسه عشقاي تو خالي ساده مردن واسه چي
نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نمي خوام گناه بي عشقي بيافته گردنم
نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود کم و خاليه پر افاده شم
وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم
آره اونقدر دور و ور خودمون رو شلوغ کرديم که به هم توجه نمي کنيم
نمي خوايم در به در پيچ و خم اين زندگي بشيم ولي شديم و متوجه نيستيم
ولي چرا؟؟؟ براي کي؟؟؟
اصلا براي چي؟؟؟؟
توي همين افکار بودم که مجبور به توقف ماشين شدم رسيده بودم به عوارضي و بعد هم با سرعت تمام سمت آقا جون
با دبه آب رفتم سراغش و يه دل سیر باهاش درد دل کردم و وقتی عیدیم رو گرفتم دوباره نشستم پشت رول و بزن بریم سراغ عشق
10-15 دقیقه بعد جلوی مسجد جمکران بودم و ........
السلام علیک یا ابا صالح المهدی(عج)
و بعد از چند رکعت نماز رفتم سراغ حرم عشق بعدی
نمی دونم شاید این به برکت خود خانم که سالی چند بار به بهانه زیارت هم که شده سری به پدر بزرگم بزنم
امسالم تموم شد ولی.......