بسم رب دوست
اونقدر به رفاقت و دوستيمون مطمئن بودم که حتي يک لحظه فکر.......
اونقدر به خودم و خودت اميد داشتم که .....
ولي نمي دونستم و شايد بهتر بگم نخواستم حتي لحظه اي دوري رو تجربه کنم
رفاقت با تو اونقدر برام دلچسب بود که مي تونستم تو رو جزئي از خانوادم ببينم و اين بهترين حسي بود که لحظات تنهاييک رو باهاش پر مي کردم.
ولي حالا با تمام اين چيزهايي که اتفاق افتاده و دوري که نمي دونم براي چي بينمون فاصله انداخته اونقدر خودم رو تنها مي بينم که ......
آره با تو هستم اي کسي که اسم خودت رو رفيق مي گذاري و نارفيقي مي کني
آره با خود تو هستم که ادعاي مرام و معرفتت ميشه ولي تمام اين حرفها رو زير پات مي گذاري و له مي کني
آره منظورم خود توست که چند وقيه حتي به کامنت هاي توي وبلاگت سر نزدي ببيني که اصلا چه خبره و کي اومده
آره تويي که شايد از 24 ساعت شبانه روز 20 ساعتش رو با ياد تو سر مي کردم و ....
ولي حالا که دارم اين متن رو مي نويسم حتي آمار درستي از اوضاعت ندارم
اما هنوز به اين اميد دارم که يه رفيقي دارم که هر جا باشه جاش توي قلبم هست و هر وقت از راه برسه خونه دلم رو براش آب و جارو مي کنم و اميد دارم که برگرده
فقط يه خبر کوچيک از اوضاعت حالم رو متحول مي کنه و ...
به کجا چنين شتابان....